قهرمان ميرزا عين السلطنه

49

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شب سه‌شنبه - در ايوان نشسته بودم كتاب نصاب را مىخواندم . يك تلگراف آوردند خانم جانم فرمودند كه مژده بدهيد كه شاهزاده جان مىآيد . خيلى از اين خبر خوشحال شدم . انشاء الله به زودى تشريف مىآورند . قهرمان . دوشنبه 15 شهر ذيحجه - سوار اسب گل‌گون شدم به طرف ابرو سيمين روانه شديم . در بين راه چيزى شكار نشد تا رسيديم به منزل . آقا داداشم با شاهزاده ذبيح الله ميرزا و محمد حسن بك از يك طرف ، من با فساد از يك طرف بعد از يك ساعت به آقا داداشم رسيديم . من تفنگ دستم نبود ، دست فساد بود . از جلوى آقا داداشم يك زربه كبك درآمد . دو تير آقا داداشم انداخت نخورد . سه دانه از اين كبكها رفتند جلوى فساد . يك تير فساد انداخت ، يكى در هوا زد . خيلى غريب بود . فساد دو كبك روى هوا زد . يك خرگوش از جلوى محمد حسن بك درآمد محمد حسن بك زد . من و فساد و ذبيح الله ميرزا رفتيم به قدر يك ساعت راه رفتيم تا رسيديم به منزل . منزل را در دم آسياب قرار داده بودند . ناهار را خورديم . بعد از ناهار باز پياده در اين كوهها گردش كرديم . آقا داداشم يك كبك در روى هوا در نهايت خوبى زدند . محمد حسن بك يك كبك زد . من با فساد در دم جوى آب نشسته بوديم . يك‌بار صداى تفنگ درآمد و آقا داداشم دويدند . من از بالا سرازير شدم تا رسيدم به آقا داداشم . ديدم يك كبوتر زدند . دو سه كبك درآمد رفتند آن بغله نشستند . من روانه شدم . فساد پيش بود ، من عقب . باز از جلوى فساد كبك زيادى درآمد شكار نشد . در وقتى كه ما عقب كبك مىرفتيم يك خرگوش از جلوى آقا داداشم درمىآيد ، آقا داداشم او را مىزند ولى كارى نمىشود . يك جوى بود از آن جوى رد مىشود لنگان لنگان مىرود ، آقا داداشم از آن جوى مىپرد و زمين مىخورد . خرگوش از دست مىرود . تازى هم نبود . دوباره آقا داداشم يك كبوتر مىزند . برگشتيم چايى را خورديم . سوار شديم . خيلى باد مىآمد . كم‌كم باران هم مىآمد . رسيديم خرزن . يك روباهى درمىآمد تازيها عقب كردند . روباه از نزد ما دور شد . به قدر يك ساعت بلكه زيادتر تازيها را سرمىگرداند تا به زور تازى خرگوش دو دانه گرفتار شد . در همان‌جا گردش مىكرديم من و آقا داداشم ، آقا حسين ، ذبيح الله ميرزا ميرفتيم يك خرگوش از جلومان درآمد . آقا داداشم تير اول زدند . يك روباهى بود به قدر يك گرگ . تولوى خان امروز سوار نشده بودند . يك قدرى حالشان خوب نبود . غروب وارد شهر شديم . پنجشنبه 18 شهر ذيحجه - صبح زود از خواب بيدار شدم . امروز عيد خوبى است خيلى خوش گذشت . دوشنبه 22 شهر ذيحجه - صبح خيلى زود از خواب بيدار شده سوار اسب قزل شدم . به طرف حيدره روانه شديم . در بين راه چيزى درنيامد . تا رسيديم به حيدره . در بالاى كوه در جلوى آقا داداشم يك خرگوش درآمد . تازيها عقب كردند . تفنگ در دست آقا داداشم نبود . تا تفنگ را از دست محمد آقا گرفت خرگوش رد شد . آخر به دست تازيها گرفتار شد . معلوم نشد كدام تازى گرفت . تا رسيديم به منزل . آقا داداشم محمد آقا ، ذبيح الله ميرزا پياده گردش كردند . من با هومان خان گردش كرديم . آقا داداشم